سلام.
حال من خوب است. زیر ایوان نشسته ام و سر
بر زانوان خاطرات گذاشتهام؛
اما از تو چه پنهان که تشویش و دلواپسی
به جانم رخنه کرده است.
بغض های بیمقدمه، در گلوی کلماتم ریشه دواندهاند.
صدای پای قطرههای باران را میشنوی؟
دست خودم که نیست اشکهایم را در ترمهای
از نگاه مخملین تو پیچیدهام.
می گویند همه عاشقان جهان دلی نازک دارند
دل نازکتر از تنهایی ماه.
حالا ولی مثل ماه در مه فرو رفتهام. مرا که میشناسی!
سهشنبه در مه فرو میروم و پنجشنبه بیرون میآیم.
خوشا به حال تو که سنگها را هم عاشق کردهای.
رودها را به رقص آوردهای. نخلهای جوان که جای خود دارند،
تاکهای پیر را هم مست میکنی.
عزیزتــــــــــــــــــــــرینم! 
غروبـــــــــــــها و شبهای بیماه،
میگذرند اگر دلتنگیها رخصت دهند
... و روزی خواهد رســـــــــــــــــید که خورشید
بر شانههای من هم طلوع میکند. همین

رودها آوازشان را از دست خواهند داد اگر،
سنگها را از پیش راهشان
برداریم.
شاد زندگی کن .
به حرمت چشمای عاشق
دوست من .