می توان از همه چیز گـــــــذشت.
می توان از یک زندگی مرفه با تمام امکانات گـــــذشت.
می توان از نویسنده شدن که آرزوی دیرینه ای بوده است،
گذشت.
می توان از چاپ کردن کتاب که در رویاها همیشه شناور بوده
است گــــــذشت.
می توان از کار کردن و به دنبال کار گشتن های پی در پی
گذشت.
می توان از دل گرفتگی های خویشتن خویش گـــــذشت.
می توان از ماشین سواری که دلت پرپرش بود، گـــــذشت.
می توان از دروغ های پی در پی که نیده می شود گــــذشت.
می توان از خوب پوشیدن، خوب گشتن، خوب تفریح کردن،
از شادی ها و دلخوشی های کودکانه گــــــــــذشت.
می توان از این وبلاگ و از این وبلاگ نویسی هم گذشت.
می توان از ناراحتی ها و غم های کوه شده ی یک دوست
گذشت.
می توان از یک زندگـــــی آرام و بی دغــــــــدغه گذشت.
می توان از گوشی آخرین مدل و از سفرهای دور و نزدیک
گذشت.
و در نهایت می توان به این فکر کرد که با این همه گذشتن ها
به کدام
درجه از گــــــــــــــــــــــــــذشت می توان رسید؟
گذشت از خود و یا گذشت از زنــدگی ... .
ولی تو نخواه که از تو هم بگذرم که جز تو مرا پناهی نیست
ای پروردگـــــــــــــــــــار من.