نوشته بودم شاید اینجا همان شهر پشت دریاهای سهراب باشد
شاید...
اما حالا دلم نمی خواهد اینجا همان جا باشد
دلم می خواهد اینجا جایی باشد که می توان به شهر پشت دریاهایش امیدوار بود
که می توان گفت قایقی باید ساخت...
نوشته بودم شاید حوض بی ماهی فروغ در خانه ی ما باشد
نوشته بودم شاید...
کوچه ی ما همان کوچه ایست که مستور گفت:
مورچه هایی که روی دیواره های آن قدم می گذارند می فهمند این دیوار خانه ی کیست!!!
شاید اینجا همان جاییست که اشک ریختن دلیل نمی خواهد
که عاشق هایش مجبور به گفتن حرفشان نیستند...
که دوستی مثل بال یک کبوتر آزاد است ... دوستی حتی با دشمن دلیل نمی خواهد
حتی با دشمن
و شاید این همان خلوت خالی ثالث باشد ، خلوتی از جنس قلب آدمها ،خلوتی از جنس قلب من
...
و آرامش صلح در همین اتاقم باشد
اما
اما
...
دیگر دلم نمی خواهد، دیگر دلم نمی خواهد
دیگر از آن نوشته بدم می آید... هیچ وقت نوشته هایم را پاره نمی کنم ، اما، این را باید بسوزانم
چون دیگر نمی خواهم یادم بیفتد دیگر نمی خواهم یادم بیفتد
که گفته بودم اینجا همانجاست
این حوض همان حوض است
اینجا که خیلی ها روزی،حتی هفته ای، یک سوال از خدا نمی پرسند!!!
که دوستی، که محبت، دلیل می خواهد!
که عشق در آن ،حوض بی ماهیست!
که عاشق هر گلی بشوی پرپرش می کنند!
اینجا که از هر کس سوالی بپرسی قبل از جواب می گوید: هیچ چیز
اینجا که حتی دلایل هیچند!
اینجا که اگر نگویی...!!(همان بهتر که نگویم)
نه نمی خواهم اینجا همان شهر پشت دریاها باشد
می خواهم به پشت دریاها امیدوار باشم
امیدوار.
